+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 10:0 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:57 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:54 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 7:59 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 13:12 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:58 توسط سجاد صادقی آرانی
|
الهى از تو شرمند ه ام که بندگى
نکردم و از خودم شرمند ه ام که زندگى
نکردم و از مردم شرمنده ام که
.اثر وجوديم براى ايشان چه بود
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 8:39 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 8:22 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:59 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 11:31 توسط سجاد صادقی آرانی
|
زن خوب مثل هوای خوب است
هرازگاهی پیدایش می شود
اگر هم بیاید
ماندنی نیست
مرد ها پایدار ترند
اگر اوضاع شان خراب باشد
معمولا همان طور می ماند
یا اگر حال شان خوب باشد
احتمالا مدتی طولانی وضعیت ادامه پیدا می کند
ولی یک
زن
...........
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 17:24 توسط سجاد صادقی آرانی
|
فرق زندگی با هنر این است که هنر قابل تحمل تر است. (چارلز بوکوفسکی)
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 17:20 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 8:14 توسط سجاد صادقی آرانی
|

آب را گل
نكنيم :
شايد اين آب
روان، مي رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي .
دست درويشي
شايد، نان خشكيده فرو برده در آب .
زن زيبايي
آمد لب رود،
آب را گل
نكنيم : روي زيبا دو برابر شده است ...........
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:28 توسط سجاد صادقی آرانی
|

عکس هوایی
عوارضی قم تهران
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:18 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:28 توسط سجاد صادقی آرانی
|
شخصى از خیابان مىگذشت، از جوانکى که سر راهش بود و گریه مىکرد علت ناراحتىاشرا پرسید: جوانک گفت: « براى رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد ویک سکه را از دستم قاپید» سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آنها ایستاده بوداشاره کرد.
آن مرد از او پرسید: « براى کمک فریاد نزدى؟»
جوانک گفت: چرا، و صداىهقهق او شدیدتر شد.
مرد که او را با مهربانى نوازش مىکرد، ادامه داد: هیچکس صداىتو را نشنید؟
جوانک گریهکنان گفت: نه
مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمىتوانىفریاد بزنى؟
جوانک گفت: نه! و از آنجا که مرد لبخند مىزد با امید تازهاى به اونگاه کرد.
«پس این یکى را هم بىخیال شو!» مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستشگرفت و با بىتوجهى به راهش ادامه داد و رفت.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:37 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:52 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:38 توسط سجاد صادقی آرانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:44 توسط سجاد صادقی آرانی
|